احمد مجد الاسلام كرمانى

117

سفرنامه كلات ( فارسى )

از شب گذشته با نهايت خستگى وارد دامغان شديم خوشبختانه در اينجا مال حاضر نبود و تازه يك دليجان و يك گارى از طرف شاهرود رسيده بود و مالهايش خسته بودند و امكان حركت نبود لهذا آسوده خوابيديم هنوز هوا تاريك بود كه برخاسته نماز خوانديم و چاى صبح را خورديم و سوار شديم و از آنجا تا ده ملك كه منزل ماست هفت فرسخ است و از آنجا تا شاهرود چهار فرسخ ، يازده فرسخ را تا يك ساعت از ظهر گذشته پيموديم و نهار را هم بطريق معمول در راه صرف نموديم و حادثه كه قابل ذكر باشد رخ ننمود در ورود شاهرود سوارها خيلى مراقبت كردند كه مردم از حال ماها مستحضر نشوند و ما را هم در بالاخانه چاپارخانه منزل نايب محل منزل دادند و نايب و منشى و محاسب هر دو مردمان نجيبى بودند و خيلى با ما اظهار محبت نمودند و چاى و قليان دادند و به قدر امكان پذيرائى نمودند تا از آنجا راه افتاديم از اينجا تا ارسان شش فرسخ است در بين راه هم قهوه‌خانه كثيفى هست كه مال عوض مينمايند ، در حركت از شاهرود مختصر حادثه‌اى اتفاق افتاد و آن اين بود كه از خيابانهاى باصفاى شاهرود كه خارج شديم يك گالسكه از طرف خراسان ميآمد و در آن كالسكه دو نفر نشسته بودند و گويا در وقتى كه درشگه سرهنگ و حاجى ميرزا حسن به آن گالسكه مصادف شد حاجى ميرزا حسن با سر تعارفى كرد يا اشاره‌اى نموده بود كه سرهنگ برآشفت و به حاجى ميرزا حسن تغيرى كرد و يك مشت هم به پهلوى او زد ، حاجى هم متغير شد با سرهنگ بناى سختى را گذارده به همين حالت در قهوه‌خانه پياده شديم حاجى آمد با ما بناى داد و فرياد را گذارد كه چرا از مخارج سرهنگ ميخوريم و از خودمان خرج نميكنيم و چون مطالب خيلى بىربط بود مهمل گذاشتيم و گذشتيم ، از اينجا ديگر سوارها بناى هرزگى را گذاردند و از آقا ميرزا آقا كه بلفظ تاجر معرفى شده بود هزار تومان پول ميخواستند و گاهى با سرهنگ جنگ زرگرى ميكردند كه بگذار ما اينها را اذيت و آزار